بعد از مدتها
سلام مامانی گلم
مهدی جان امروز بعد از مدتهای زیاد یعنی از زمان تولد ٢ سالگیت که به وبلاگت یه سری زدم فرصت کردم که بیام و باهات گپ بزنم.
مامانی گلم بالاخره کتاب مامان چاپ شد و درگیر فروشش هستم البته اونجوری که دلم می خواست از کار در نیومد و ظاهرش نمی تونه عمق چیزی رو که من قصد بیان اونو داشتم بیان کنه اما به فضل خدا امیدوارم .این کار اول مامانی بور و نمی خوام با یک تجربه نا موفق از نویسندگی دست بکشم.مامان جون نمی دونی چیا توی مغز من میگذره . نمی خوام همه رو باخودم به اون دنیا ببرم .از خدا می خوام که یک ذهن باز و زندگی آرام بهم بده تا بتونم روی کاری که می خوام انجام بدم تمرکز کنم.
این چندوقته حال و روز خوبی نداشتم. کاش بزرگ بودی و می تونستم روی بودنت حساب کنم.دلم می خواد تورو با آرمان و عقاید خودم پرورش بدم.دلم می خواد از تو یک مرد بزرگ بسازم.دوست دارم یه مرد نامدار و پر آوازه و تاثیرگذار توی عصر جوانی خودت باشی. مامانی گلم توی این دنیا هیچ وقت به چیزی قانع نباش ، تو تلاش خودتو بکن و بقیه رو بسپار به خدا و فقط و فقط به رضای خدا راضی باش.
دوستت دارم ، عاشقانه ، مادرانه ، ...............................، دوستت دارم.


بعد از مدتها
